تنهایی

خیلی وقت ها احساس تنهایی عجیبی می کنم. حس تنهایی در تمام آدم ها هست، اما گاهی این حس بقدری قوی هست که احساس تباهی می کنی. خودت را در مسیر غلطی پیدا می کنی و همه دوران گذشته ات جلوی چشم ات رد میشه و یک نگاه ساده به پشت سرت، عجیب خسته ات میکنه. تنهایی مثل بی آبی برای درختان و گیاهان میمونه. خشک ات میکنه و از ریشه درون ات رو بی رمق می کنه. دل، تنها جایی هست در بدن که هر چه بشکافی، نمیبینی اش ولی تمام اختیار و احساس ات رو در دست میگیره. دل ات گاهی یک اشک و یک فریاد می خواهد، گاهی یک سکوت عمیق، گاهی یک دوست و یا رفیق، گاهی یک فرار و گاهی یک توقف... همه و همه کاهنده درد تنهایی می توانند باشند.

/ 1 نظر / 28 بازدید
...

تنهایی وقتی بیشتر بهت فشار میاره که میبینی تو جمعی ولی انگار زبون تو مربخیه، هیپکس نمیفهمه تو چی میگی، اصلا کسی تو رو میبینه؟! وقتی احساس میکنی مثل یه روح سرگردانی، بقیه میبیننت بهت لبخند میزنن ولی تا میای حرف بزنی میبینی انگار کسی متوجه وجودت نیست! تنهایی اون موقع است که میبینی یه عالمه حرف تلنبار شده تو سینه ات داری تنهایی وقتیه که از ترس قضاوت شدن مدام خودسانسوری میکنی تنهایی فقط یه حس نیست، یه دنیاست، یه بغضه تنگ و تاریک تنهایی تا اونجایی پیش میره که خودت میشی همه کست با خودت حرف میزنی یا خودت میخندی با خودت قرار میزاری و اگه به اینجا رسیدی بدون که دیگه هیچکس نمیتونه تو رو از دنیات بیرون بکشه و اونوقت برای همیشه فراموش میکنی که آدم میتونه با دیگران هم باشه و قانون، با هم بودن بود نه تنهایی مواظب خودت باش!