اینگونه پست میگذرد

در تمام شب چراغی نیست / در تمام روز / نیست یک فریاد. /  

راه من پیداست. / پای من خسته ست. / پهلوانی خسته را مانم که می گوید سرود کهنه ی فتحی قدیمی را.

شاملو در سال ١٣٣۵

 

گاهی دلم آنقدر سنگین میشه که جان از پای ام می گیرد و توان نفس کشیدن و راه رفتن نیز به سختی امکان می یابد. 

در این زندگی پر از غلط و اشتباه، هر چه درست ها را بدانی و هر چه بفهمی بیشتر زجر می کشی. حال چه برسد به زمانی که خود را غوطه در اشتباهات و گمراهی ها بیابی. 

دلم گریه زار زار می خواهد. دلم ذره ای رهایی می خواهد. دلم می خواهد میان این غلط های فراوان اندکی درست بیابم.

لعنت به دل که فقط می خواهد و می خواهد.

شب ها وقت خواب، از یک طرف پایان یک روز دیگر زنده بودن را جشن می گیرم و از طرف دیگر، عزای این بیهوده نفس ها چنان این جشن را خسته می کنند که دنگ دنگ لحظه شمار پایان حیات، فسرده ام می کند.

صبحگاه، چشم که باز می کنم، سراپای این تن لش را چنان به زمین چسبیده می یابم که گویا این خاکی نمی خواهد از خاک برخیزد و ذره ای آسمان را احساس کند.

این چرخه تنگ و تاریک، اینگونه پست میگذرد. اینگونه دل آزرده از زمین به خاک اش چسبیده ام. روزشمارش آماده فروپاشی است. 

 

به گفته ابوسعید ابولخیر:

گر خسته ای از کثرت طغیان گناه ===== مندیش که ناخدای این بحر خداست

/ 3 نظر / 31 بازدید
...

کتاب داف و دیوانه از امین منصوری رو بخون یه جورایی آشفتگیش مثل توئه لینک دانلودش http://ketabnak.com/comment.php?dlid=22104 enjoy it

mazhar

زیبا نوشتی و آشنا، نمیدانم خوب است یا بد وقتی که درد آشناست و مشترک ... اما امیدوارم که هرچه زودتر راه خود را بازیابی و ره وار شوی و همراه شویم ...

...

آشفته از این پستها نذار آدم با خوندنشون آشفته میشه.