جریان وجود

ما آدمیان به دین نیاز داریم، گاهی تنها برای پاسخ به گمشده ها و گمکرده ها، برای پاسخ به تمام سوالاتی که پاسخی برای آنها در خاک و افلاک نیست.

شک نیست که چیزی ماورای عقل، خالق این همه نظم و حکمت است. چیزی که در دل هم نوسان هایی بپا میکند.

گاهی نشانه هایی محکم تر از آنچه توهم باشد، آدمی را به سمتی می برد که خود نمی داند کجاست.

کافی است این حقیقت را دریابی که، هستی غیر از این که به چشم می آید هست. کافی است که ابهت عظمت آنچه در گردش زمین و زمان است بگیرد تو را. آنگاه نگاهی به آمدگان و رفتگان، یا نیم نگاهی به چرخش روز و شب، یا حتی نگاهی به جریانی از آب، نگرانت میکند.

وقتی هست و قابل انکار نیست و نمی دانی مسیر درست رفتن ات را یافته ای یا خیر! متوسل به جریان وجود می شوی و دیگر هیچ. جریانی که در هر لحظه میفهمی کجایش غلط است و کجایش درست. سخت است صداقت در جریان وجود. صداقتی که گاهی به تو حکم بازگشت از مسیری که در آن افتاده ای می کند.

چشمان پر از غبار را باید با خودش شست و به وجودت مراجعه کنی تا پاک شود از آنچه تار اش می کند.

این جهان و این حیات، حیات دیگران نیست. خودت هستی که تکلیف خودت را مشخص می کنی و بودن دیگری نباید مسیر و دلیل بودن ات باشد. اگر هموار کنی راه دیگران را که چه خوب کرده ای، ولی نباید منتظر کسی یا چیزی باشی. برای رفتن، فقط باید رفت. درست رفت و آگاه بود.

/ 0 نظر / 26 بازدید